میگفتند گلهارا نوازش می کردی سنجاقک هارا حتی علف ها و خارها را

به من که نزدیک شده بودی برایم زیر لب دعایی زمزمه کردی

اهالی بیداری نفهمیدند چه میگفتی فقط دیده اند هنگام زمزمه اشک می ریخته ای

لانه ای را در بغلت گرفته بودی و پرنده ای کوچکی را درون ان گذاشته بودی

بال زخمی پرنده را با پارچه ای سفید بسته بودی و به پرند گفته بودی

اینجا خانه ی توست نکند دوباره رهایش کنی مواظبش باش

سر کوچک پرنده را بوسیده ای و لانه را بر روی  شانه هایم گذاشته ای

می گفتند پرنده صدایت کرده برایت اشک ریخته گفته بوده که من فراموش کارم

می گفتند پرنده را دلداری داده ای برایش لبخندی التیام بخش زده ای که پرنده گریه اش بند اید

گفته بودی که  صبر کند

صبح که از خواب بیدار شدم پرنده را دیدم داشت اواز می خواند

فکر کنم تو را صدا میزد

خبر داری که همه را حیران خودت کرده ای حتی پرنده های نگهبان را

فکر کنم انبار هم که پرنده از دست نادانی هام خسته شد و فرار کردده بود

می خواست پیش تو بیاید