خوش اومدید
من فاطمه هستم واین وبلاگ رو تقدیم میکنم به داداش علیم
به عنوان کادو تولد:دی
داداش علی خوبم پیشاپیش تولدتون مبارکاباشه
انشاا..همیشه سربلندوسرافرازباشیدوبهتریناروبراتون آرزومیکنم
بند بند زندگیتون سرشارازیادخداباشه

خوش اومدید
من فاطمه هستم واین وبلاگ رو تقدیم میکنم به داداش علیم
به عنوان کادو تولد:دی
داداش علی خوبم پیشاپیش تولدتون مبارکاباشه
انشاا..همیشه سربلندوسرافرازباشیدوبهتریناروبراتون آرزومیکنم
بند بند زندگیتون سرشارازیادخداباشه

روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.
ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.
حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.
پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته
اش، عرضه داشت: بار الها ، حل می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.
ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو. آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.
هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت…
دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است! رو به درگاه
خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت: خداوندا!چگونه ممکن است که بد ترین
و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟
ندا آمد:
ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین
بنده ی من بود. اما… هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد، از
پدرش پرسید:بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟
پدر گفت:زمین.
فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟
پدر پاسخ داد: آسمان ها.
فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟
پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم. گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.
فرزند پرسید: پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟
پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود، به ناگاه بغضش ترکید و گفت:عزیزم ،
مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست، بزرگتر و عظیم تر است ...
-----------------------------------------------------
پ ن.
حال و روزگار من
خدا ........................
باران
باران
مرا پاک کن
مرا باخودم اشنا کن
مرا با خود ببر
به انجا
به ان اقیانوس پر تلاطم وپر موج
به ان کشتی
که سکانش به دستانم
و بادبانش به فرمانم
باران
باران
بشارت ده
قلبم را
به نور و رنگین کمان
به طراوت برگان
باران
باران
مرا پاک کن
مرا با خودم اشنا کن
با خودم غریبم
باتو غریب تر
هروز از خود می پرسم
ان من
ان مرد
ان صاحب درد
ان بیقرار همیشه در نبرد
کجاست
.
.
.
.کجاست...
ان که جسارت باتو بودن را
با صبر
باشور
معنا کرد.
نه در رویا
نه در تنهایی
در زمان در مکان
چقدرررر کاش ها یم سرد اند و زیاد
وقتی در خلوت میشمارمشان
گونه هایم خیس می شود
-------------------------------------------------
خوب شد
خواب ابدی
دوباره بیدارم میکند
وگرنه در این دنیای بیزار
چه زجر ها که نمیکشیدیم
خب
قرار است رخت های کهنه را به باد بسپارم
وبگویمش تا ان دور دست های دور ببرد
تا انجا که نقطه شود ودیگر دیده نشود
دلیلش را دقیق نمی دانم
شاید هم نمیتوانم دقیق بگویم
ولی هرچه هست این غروب را به فال نیک میگیرم
اخر اینقدر که شکستم
خورد شدم خورد خورد
به قول عزیزی دارم خورده هایم را دوباره از نو میچینم
امیدارم که دیر نباشد
امید دارم در مسیر باشم
مهم نیست کی برسم
همین که روی خطی که برایم کشیده اند
ومن نمی دانم کدام بوده
وقرار بود بیابمش پا بگزارم همین یعنی رسیدن
فقط
جای من را خالی کن وبجایش اب دعا خوانده بپاش
فکر کن فکر کن نسیمی بودم که قرار بود ه دلگیری هایت را لحظه ای تسکین دهد
یا قطره ای بودم تا کدورت هایت را بشویم حتی به قیمت کدر شدن خودم
یا اگر مثل مرد بگویم مثل خودم
فکر کن کوهی بودم یا شاخه ی درخت بزرگی تا لحظاتی برایت سایه بان شوم
این بین هرچه بود و هست یک دوست داشتن پاک انسانی نهفته است
که با نزاد و رنگ با قد و اندازه کار ندارد
دلم چقدر هوای رضایت کرده
رضایت او
صاحب پاکی ها
چه بگویم........
بهتر می دانی روزگار بامن چه کرده
ومن
بدتر از روزگار باخودم چه کرده ام
اگر چه خسته به نظر می ایم و چشمانم دیگر تابش سالهای رویش را ندارد
اما بدان
تنها یک نگاه تو
نور امید را در این خزان سرد می تاباند
و دوباره مثل ان سالهای دور
من ثمره می دهم
حاصلش را اینبار هرچه باشد
تقدیم می کنم
به اهالیه همیشه عاشق
اهالیه انصاف
اهالیه دوستی لبخند
خواب دیدم .
یک کابوس سیاه
توانجا
فقط یک نوشته بودی
فقط یک متن
که بر دیوار زده بودنت
کسی درخواب گفت
ما باورت نداریم
به حال خودم خندیدم
بیدار که شدم از خودم از ندانم کاریهایم ترسیدم
ببین فقط یک نگاه تو
در این خزان سرد چه ها که نمی کند
ببین
.....ببین
......ببین
سخت است برادر
می دانی چقدر سخت است
که نباشی و من برایت در تنهایی خویش درد دل کنم
می دانی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که دوستت دارم را تصویر کنم یا بگویم یا زیبا یی ها را ظرافت ها را مال خودم بدانم
چون اجازه ندارم کاش عزیزانم این اصل انسانی را بفهمند
پس سرم را پایین می اندازم و با سنگ فرش ها یا گل های قالی خوش می گیرم
یا لب هایم را برهم می گذارم تا ناگهان افشا نکنند اسرار این دل را سر گرم می شوم با بی کلام های طبیعت این ها نا گفته های بسیاری دارند
انگشتانم را محتاطانه بر کلید هایی می گذارم که حروف هایش دلبری نکند یا دلی را نلر زاند و تنها دلتنگی ها و سنگ صبوریهای انسانهای دیگر باشند انها را ارام سازند وبرایشان بنویسند که خدا هست
ای برادر تو هم برایم بگو که خدا کنار اندیشه هایم بی کران جا دارد تا من بیابم ان گم کرده ی کاغذ و قلم را
خسته ام
گاهی اوقات که خوب نیستم دوست دارم برایم دعا کنی و نام من حقیر را برای خدا فریاد بزنی و بگویی یارب از او بگذر
اه ای برادر من ساده نیست زندگی کردن ساده نیست در این دوره زیستن و تاب اوردن
کاش به خواب من بیایی
کاش تو باشی ارامش ان جدا افتاده از
کاروان
کاش صدایت را بشنوم که می خواند
دعوت می کند
به نور
به هدایت
کاش شبهایم چراغی داشت
وان تو بودی
می دانم هستی و به من می نگری
می دانم
ادامه نمی دهم
ساکت باشم بهتر است
اما ........
کاش......